تبليغاتX
...این شاهد هر جایی

...این شاهد هر جایی

غزل

غزل ۷

(بی وفایی سخت و از سمت رفیقان سخت تر)

روزگار اینگونه می گردد چه آسان سخت تر

سیب غلتان را میان رود دید و بر نداشت

دلربایی از نگاه دختر  خان  سخت تر

چشم هایت شعر و مردم شعر دزدی می کنند

حفظ چشمان تو از آیات قرآن سخت تر

باورش سخت است پیشم باشی و تنها شوم

باور این حرف ها حالا نه چندان سخت تر

بی وفایی ، خنده های تلخ مردم ، بخت بد

این بلا ها می کند دیوانه را جان سخت تر

کار با دشمن ندارم از خودی ها می خورم

می برد دست مرا چاقوی زنجان سخت تر

نوشته شده در یکشنبه ششم آذر 1390ساعت 18:11 توسط وحید| |

میکنم الفبا را روی لوحه ی سنگی

واو مثل ویرانی دال مثل دلتنگی

 

حال من خوب است اما تو باور نکن...

غزل ۶

 

برو فرشته ی مو تا کمر نمیخواهم

ببند  روسریت  را  دگر نمیخواهم

هجوم خاطره ها مرگ می دهد من را

تمام خاطره ها  را  ببر  نمیخواهم

برای هیچ کسی عاشقی نخواهم کرد

دگر برای خودم دردسر نمیخواهم

همیشه بادخبر های خوش نخواهد داد

از او که شاعر اویم خبر نمیخواهم

گلایه میکنم و بغض میکند چشمم

چقدر گریه کنم بعد هر نمی خواهم...؟

 

نوشته شده در دوشنبه چهاردهم شهریور 1390ساعت 19:58 توسط وحید| |

رودم و سوی صدف های توجریان دارم

در مسیر گذرم سایه ی طوفان دارم

خبر آمدنم را نه ،نفهمید کسی

مثل یک حادثه در شهر تو امکان دارم

اینکه آشفته ام و پشت سرت می آیم

ارتباطیست که با موی پریشان دارم

(دل پر پیش تو آورده ام و می دانی)

چه قدر خاطره در نم نم باران دارم

مثل یک معجزه در قلب سرایت کردی

من عاشق به خداوند تو ایمان دارم

نوشته شده در دوشنبه شانزدهم خرداد 1390ساعت 11:52 توسط وحید| |

ابرها در آسمان تا سر به سر می آورند

چون کلاغ قصه ها از تو خبر می آورند

لحظه ای بغض و سکوت و لحظه هایی بعد از آن

چشم هایم اشک ها را مستمر می آورند

ساده از دلواپسی هایم گذشتی ، بعد از این

قصه ی دیوانه ها را ساده تر می آورند

دیگران هم مثل من آیا برای دلخوشی

موی باران خورده ات را در نظر می آورند؟

چون که چشمانت برای شعر هایم نیستند

از غزل هایم همه ایراد در می آورند

بعد مدت ها که من همبازی آتش شدم

در بهشتت یادی از من مختصر می آورند

در بهشتت یادی از من مختصر می آورند

نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم فروردین 1390ساعت 20:39 توسط وحید| |